سرخط خبرها
خانه / تکنولوژی / سفر در دل تاریکی

سفر در دل تاریکی

پیوندی گویا و مستقیم وجود دارد میان تجارت کنراد در کنگو و رمان «دل تاریکی» به عنوان بیان ادبی آن تجارب.

در روایت‌شناسی بحث مهمی داریم با عنوان ارتباط روایی که یکی از ارکان این ارتباط فاصله است که به فاصله زمانی، فاصله مکانی و فاصله در دیدگاه تقسیم می‌شود.

کنراد برای ایجاد یک رابطه‌ی روایی هم نیاز دارد تا از تجاربش فاصله بگیرد و هم به شکلی پیچیده با خوانندگانش تا بتواند داستان بگوید و برای کنراد به عنوان یک استاد در داستان‌گویی فاصله‌گذاری مهم‌ترین ابزارهاست.

به خصوص که فاصله در دیدگاه در این بین از همه پیچیده‌تر است چرا که با بینش‌های متفاوت راوی ها و شخصیت‌ها ارتباط دارد و مفاهیم بیشتر کارکردی استعاری می‌یابند و همین باعث شکل‌گیری این همه تفسیر از رمان کنراد شده است.
در آغاز رمان ضمیر اشاره‌ی ما به پنج شخصیت سوار بر قایقی به نام نلی باز می‌گردد که آرام در رودخانه‌ی تیمز لنگر انداخته است.

یکی از این شخصیت‌ها مارلوست که هم شخصیت اصلی متن است و هم راوی اصلی آن.

نکته‌ی مهم اما این‌جاست که نه مارلو بلکه یک راوی اول شخص ناشناس در حال روایت کردن کل داستان است -به این راوی در روایت‌شناسی راوی قاب‌بندی‌کننده هم می‌گویند ولی من از همان راوی اول شخص ناشناس استفاده خواهم کرد- این راوی ناشناس هم ما را با موقعیت روایی آشنا می‌کند و هم با مارلو به عنوان راوی اصلی. پس از آشنایی با مارلو و  وقتی که او نقل داستانش را آغاز می‌کند کارکرد این راوی پیچیده‌تر می‌شود چرا که می‌آید و در گروه شنونده‌ی مارلو قرار می‌گیرد که در روایت‌شناسی به آن روایت‌شنو می‌گویند که همان  Narratee  است در مقابل  Narrator که در واقع فرد یا افرادی هستند که شنونده‌ی راوی داخل خود متن هستند و همین آغاز نسبتا پیچیده راهنمایی است برای ما که هم‌زمان با دل تاریکی، زمانه‌ی روایت‌های ساده و سنتی به سر آمده است.

در نوع روایت کلاسیک راوی اول شخص ناشناس تقریبا به مانند سوم شخص دانای کل یک راوی مقتدر و مطلع محسوب می‌شد ولی در این رمان این‌طور نیست چرا که راوی اول شخص ناشناسی که داستان مارلو را انتقال می‌دهد و موثق هم به نظر می‌رسد به طور مشخص از برداشت‌ها و تاملات مارلو عقب‌تر است.

جایی همین راوی می‌گوید:

«چه بزرگی‌هایی که در جزر آن رود به دل راز و رمز زمینی ناشناخته سرازیر شده بود… رویای آدمیان، بذر مستعمرات، نهال امپراطوری‌ها».

دقیقا انگار داریم قطعه‌ای از سخنرانی یک امپریالیست را می‌شنویم. همین حرف‌هایی که راوی اول شخص ناشناس می‌زند تاثیر و گویایی نخستین کلمات مارلو را دوچندان می‌کند وقتی می‌گوید:

«و این هم یکی از تاریک‌ترین مکان‌های روی زمین بوده است».

ارجاعات بعدی مارلو از ساده‌لوحی و بینش محدود راوی ناشناس پرده برمی‌دارد به خصوص وقتی می‌رسیم به تاملاتش درباره‌ی رسیدن رومی‌ها به بریتانیا.

در روایت‌شناسی نوعی تمهید روایی داریم به نام پیش‌نگاه که شامل اشاره به حوادثی است که بعدا رخ می دهد.

این تاملات مارلو در واقع پیش‌نگاه خود «تاریکی» هستند یعنی استعاره‌ی اصلی متن که مثل عاج به یک نماد تاثیرگذار تبدیل می‌شود یا وقتی می‌گوید:

«رومی‌ها آن قدر مرد بودند که در مقابل تاریکی بایستند. آن‌ها فاتح بودند و تنها چیزی که برای فتح لازم است قدرت حیوانی است.

البته این قدرت عارضه‌ای است که از ضعف دیگران ناشی شده است».

این گفته‌ای کلی درباره‌ی رومی‌هاست ولی باز پیش‌نگاهی است به روایتی که مارلو می‌خواهد آغاز کند. این مشاهدات گذرا که نشان می دهد سطح بینش و آگاهی مارلو از راوی ناشناس بالاتر است از چند ویژگی کلیدی در روایت اول شخص مارلو نیز حکایت دارد:

اولا ما با زبانی توام با تفکر مواجهیم که برای اثر گذاشتن طراحی شده، ثانیا ترکیب غریبی داریم از کنجکاوی‌های فردی و فکری و ثالثا تمایلی احساس می‌کنیم برای عمومیت دادن به مسائل با تکیه بر تجربه‌ی فردی. بنابراین اثر روایت مارلو از کارکرد راوی ناشناس جدانشدنی است.

مطابق روایت‌شناسی استفاده از راوی تمهیدی است برای فاصله گذاری.

کنراد در این زمان با بهره‌گیری از دو راوی همین فرآیند را تشدید می‌کند. او به شیوه‌ی سنتی و البته موثر از خصلت راوی ناشناس برای پذیرفتنی‌تر کردن داستان مارلو بهره می‌گیرد.

همان‌طور که اشاره شد این راوی در جایگاه روایت‌شنو می‌نشیند. جایگاهی که خصوصیت آن، واکنشِ هم از روی اندیشه و هم از روی همدلی است با آرای مایوسانه در داستان مارلو.

این واکنش را حداقل می‌شود در آخرین پاراگراف رمان بر راوی ناشناس دید. آخرین کلمات این قسمت «دل تاریکی بی‌کرانه» است که بازتاب اشاره‌های مکرر مارلو است به تاریکی. انگار بینش و آگاهی راوی ناشناس در نتیجه‌ی روایت افزایش یافته و تاثیر و تاثر میان دو راوی به قول باختین تبدیل می‌شود به ساختن خود در آیینه‌ی دیگری.

همان ابتدای رمان راوی ناشناس می‌گوید:

«قصه‌های دریانوردان ساده و بی‌پیرایه است و کل معنای آن‌ها را در پوسته‌ی هسته‌ای ترک خورده می‌توان یافت. اما مارلو دریانوردی معمولی نبود و از نظر او معنای یک حکایت نه همچون هسته‌ای در درون آن، بلکه از آن بود در برگیرنده‌ی حکایتی که همچون کورسویی که پرده از مه برمی‌دارد آن را مشخص می‌سازد…».

این حرف‌های راوی ناشناس که هم نشان از تاثیر مارلو دارد بر آگاهی راوی که ویژگی‌های روایی و مضمونی داستان مارلو را بیان می‌کند و هم درک راوی را از شکل روایت مارلو آشکار می‌سازد:

انگار از نظر مارلو معنا چیزی نیست که واضح و روشن در کانون حکایت یا داستان یافت شودٍ؛

بلکه خود جزئی از فرآیند روایت است که در رویه‌ی دیگر خود ربط مستقیم دارد به فرآیند خواندن.

در ضمن این مساله درباره ی مارلو به مضمون دل تاریکی نیز پیوند می‌خورد انگار شخصیت‌پردازی مارلو از جانب راوی اول شخص ناشناس تحت تاثیر نقشی است که حکایت مارلو بر ذهن او حک کرده است.
تودوروف در مقاله‌ی خود درباره‌ی این رمان می‌گوید:

«هستی مضمونی این رمان کوتاه، پوچی یا تهی بودن است… کورتز قطعا کانون این روایت است و دانش و معرفت او پیش برنده‌ی طرح داستان… کورتز همان دل تاریکی است و این دل تاریکی تهی است». تودوروف برای اثبات این نکته بر گفتمان اثر و شیفتگی فزاینده‌ی مارلو به کورتز تاکید می‌کند. دانش کورتز شکلی عمدتا منفی به خود می‌گیرد و در واقع بینش او نگاهی است توام با یاس که به شکلی استعاری، از طریق کلماتی چون «تاریکی» و «وحشت» ابراز می‌شود.

مارلو در مقام راوی اول شخص شخصیت خود را هم از طریق نقل تجاربش در آفریقا نشان می دهد و هم با نظریه هایی که درباره‌ی این تجارب می‌دهد که هر دو گونه‌ی این شخصیت‌پردازی بیشتر غیر مستقیم است تا مستقیم. درباره‌ی شخصیت‌پردازی کورتز هم یک نمونه‌ی چشمگیر از شخصیت‌پردازی مستقیم داریم همان جایی که مارلو سرانجام او را در بستر بیماری و دراز کشیده روی برانکاری در جنگل می‌بیند و می‌گوید:

«کورتز –این کلمه به آلمانی یعنی کوتاه– مگرنه؟ این نام به اندازه‌ی چیزهای دیگر در زندگی‌اش و همچنین مرگش حقیقت داشت…».

همین جاست که کورتز به چشم مارلو تصویری از مرگ می‌آید که بر عاج کهنه حک شده و زنده شده بود که باز شخصیت‌پردازی مستقیم است. البته وقتی دیگران از مدیر تا جوان روسی در حال نظر دادن درباره‌ی کورتز هستند با شخصیت‌پردازی غیر مستقیم مواجه هستیم ولی همه‌ی اینها در مضمون سفر شکل می‌گیرد که مضمون مهم این رمان هست و می توان گفت پی‌رنگ دل تاریکی پی رنگ سفر است.
اواخر رمان ، تاریکی با آخرین فریاد کورتز یعنی «وحشت ! وحشت!» پیوند می‌خورد.

این کلماتی است که کورتز در حال احتضار به زبان می آورد و مارلویی که ادعا می‌کند از دروغ گفتن بیزار است از انتقال دادن آن به نامزد  سرباز می‌زند. انگار کنراد خودش ما را دعوت به تفسیر می‌کند. این تاریکی نماد آن قدر پیچیده‌ای نیست که نشود مهم‌ترین وجوه بر سازنده‌ی آن را شناسایی کرد: قساوت، استثمار، نژادپرستی، اخلاقیات کاذب، سوء استفاده از منابع طبیعی برای کسب سود. کنراد با شیوه‌ی روایی به ما می‌گوید درک مارلو هم از رخدادهایی که توصیف می کند نسبی و محدود است. مارلو با حرکت نزولی خود به سوی کانونی که در واقع پوچ و تهی است روند یادگیری دردناکی را می‌سازد که آخرش یاس است و تسلیم.

به این ترتیب گفتمان مارلو و معیارها و دیدگاه‌هایش متزلزل می‌شود. این فرآیند ایجاد بی ثباتی و تزلزل که مارلو تا اندازه‌ای از آن آگاه است و با دروغ او به نامزد کورتز به اوج خود می‌رسد درخصوص برخورد این رمان کوتاه با مسئله‌ی نژاد نیز صدق می‌کند. البته این طور هم نیست که تماما هیچ ردپایی از نژادپرستی نداشته باشد که اگر متن را به گفتمان دوره خود ببربم، در واقع گریزی از این رویه نداشته است.

دل تاریکی در یک سطح از متن به بی‌شمار متون داستانی و غیر داستانی معاصر خود درباره‌ی آفریقا شباهت دارد که به قول ژیل دلوز و فلیکس گتاری «رسیدن امواج شباهت و همسانی را تبلیغ می‌کند، از نظر نژادپرستان هیچ بیرونی وجود ندارد. مردمی در آن بیرون وجود ندارند. فقط کسانی وجود دارند که باید مانند ما باشند و جرمشان این است که این طور نیستند…».

این توصیف از نژادپرستی را می‌توان به شکل سفر ربط داد که با توسعه‌طلبی امپریالیستی در آفریقای قرن نوزده از راه رسید. با این همه روایت کنراد با این گفتمان امپریالیستی تفاوت چشمگیر دارد. او اصرار بر نمایش بیرون دارد.

کنراد مردم آن بیرون را قابل رویت می‌کند. خشونت همراه با استعمار را عریان می‌کند و به نقد می‌کشد. روش این نقد و تکرار آن هم استفاده‌ی نوآورانه و موثر کنراد از مارلو به عنوان راوی پیوند نزدیک دارد. او راوی اول شخص است که به طور آزاردهنده هم موثق است و هم غیر موثق. او می‌گوید عین این که می‌خواهم رویایی برایتان تعریف کنم و بعد می‌گوید این کار غیر ممکن است.

Joseph_Conrad_1916

جوزف کنراد در سال ۱۹۱۶

فروپاشی دل تاریکی به عنوان روایت سفری ادبی به شکلی غریب تکرار فروپاشی گزارش کورتز است که با این جمله به پایان می‌رسد:

«جملگی این جانوران را سربه‌نیست کنید!». درواقع رمان با روایت خود رو به سوی یاس و هراس افرادی دارد که همچون مارلو و کورتز عاملان توسعه و تمدن اروپا به شمار می‌روند ولی نباید فراموش کرد که درک ما از نژاد پرستی تا حد زیادی برخاسته از بینش‌ها و آرایی است که در قرن بیستم ظهور کرده‌اند. بحث‌های پیچیده و مهمی درباره‌ی نژاد و نژادپرستی که از واقعیات تاریخی امپریالیسم، دو جنگ جهانی و دوره‌ی پسااستعماری نشات می‌گیرند. دل تاریکی با فاصله گرفتن از ایدئولوژی رسمی امپراطوری و از راه پرداختن به آن‌چه معمولا در سفرنامه‌های قرن۱۹ سرکوب و خاموش می‌شد متنی ادبی به شمار می‌رود که تلاش می‌کند فرضیات و مقدماتی را ارائه کند که درک امروز ما از نژادپرستی بر آن استوار است.

کنراد مجموعه‌ای از پیوندهای کم‌وبیش مبهم و ناشناخته میان امپریالیسم به مثابه شکلی خاص از فعالیت بشر و آن دسته از خصایص روانی مشروط  بشر را دراماتیزه می‌کند که می‌توانند انسان‌هایی چون کورتز را به این فعالیت وا دارند؛ به این ترتیب دل تاریکی فقط داستانی درباره‌ی امپریالیسم نیست بلکه بیشتر بیانه‌ای در قالب داستانی درباره‌ی وضعیت و روان بشری است که در معرض امپریالیسم و عواقب و پیامدهای آن قرار می‌گیرد.

 

 

درباره ی peymanpirani69

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *